| عنوان | بازدید |
| شعر مورد دار ایرج میرزا! | 685594 |
| سوتی های اخیر شبکه 3 و.... | 26203 |
| تو عروس کسی اگر بشوی..از زبان شاعران متفاوت|شعر | 21622 |
| کوچه های نمناک(شعر بلند ولی بسیار زیبا) | 14970 |
| چای دونفره در کنار آتش! | 13506 |
| شلوار جاستین بیبر | 12590 |
| اسیر عشق | 10470 |
| لالبی الا لبت لا بوس الا بوسه ات|شعر | 9979 |
| زن و عاشقی | 9609 |
| زن که باشی... | 9303 |
♥بهارنارنج♥
♥تحمل نداره نباشی♥...♥دلی که تو تنها خدا شی♥
خب که چه!|شعر
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
شهراد میدری
عاشق زمستان
![]()
من عاشق زمستانم
عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
موی زنان عاشق

موی بلند|دلنوشته

مادرم موهای بلندی داشت
هرروز پشت پنجره می نشست
موهایش را می بافت
شعر می خواند و منتظر پدر میماند
پدر که می آمد تلویزیون را روشن میکرد
از شیب تورم بالا میرفت،زمین میخورد
و باز سعی میکرد جوابی برای 5+1 بیابد
کشتگان عراق و سوریه را دفن میکرد
و از مادر سراغ شام را میگرفت
و مادر پرهایش را پشت پنجره جا میگذاشت
گل های دامنش در آشپزخانه می پژمرد
و چشم هایش پیاز خرد میکرد
پشت پنجره نشسته ام
موهایم را میبافم
و به این فکر میکنم که
دختران نباید موهای بلند داشته باشند...
کوچه ای دیگر

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد.
عاقبت هم رفتي،
و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي، اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم»
روزها طي شد و رفت.
تو كه رفتي منِ دلخسته ي پاك
با همه درد در اين شهر غريب،
باز عاشق ماندم
همهْ فكرمْ، همهْ ذكرمْ،
آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم،
وصل و ديدار تو بود.
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد.
ماهها هم طي شد.
بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد،
سست و بيبنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت،
هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
راستي محرم دل،
كوچه ي خاطرههاي تو و من، يادت هست؟!
كوچهاي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري
كوچه ي مهر و صفا، كوچه ي پنجرهها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خندهها ميكرديم، قصهها ميگفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي،
در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
در خيالم، با خودم ميگفتم : كوچهْ مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد
و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود.
ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بيپايان، بيعطوفت، بي مهر
و در اين قصه ي تلخ، باز من ماندم و من
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل،
دلِ تنها،
دلِ مرده،
شبْ شبي،
روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته
زير لب ميخوانم
« بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد|شعر

مـونـالیزاترین اخـــــم تــــــو لبـــخند آرزو دارد
که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد
تو از شمسی ترین منظومه، مولاناترین بزمی
کــــــه تالار تنت ،دو مطرب، مهتــــاب رو دارد
دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیز و هر دهلیز
هزاران شاتقـــــی زندانــــی دختــرعمو دارد
و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست
کـــه مهتا لافتـــی الّا اگـــر ایـــن دست مو دار
ادامه در ادامه مطلب:)
اخم عشق|دلنوشته

قسمت|شعر

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی
مقدر بود خاکستـــر شود زهد دروغینـــم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنهـــا پدیـــد آورد تا تنهــاترین بــاشی
خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی
"محمد رضا ترکی"
بهارنارنج

ﺑﺎﻭﺭﺵ ﮐﻤﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭﮐﻦ ﭘﺪﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﻫﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭﺷﺎﻥ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺩ
ﺩﺭﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﻧﯽ ﻣﯽ ﻭﺯﯾﺪ
ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﭼﯿﺪ
ﻭﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺁﻣﺪﻩ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺘﺎﺑﺪ
ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺭﺍﻩ ﮔﻠﻮﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺒﻨﺪﺩ
ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻭﺯﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﻍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﻬﺎﺭناﺭﻧﺞ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻭ ﺁﺩﻡ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺶ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺪﺍﻣﻨﺠﺮﻩ ﺑﮕﻮﯾﺪ؟
ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﭘﯿﺶ ﻫﺮ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﻮﺩ
ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮ!
الا دختر|شعر

الا دختر که موی بور داری
ز دختر بودنت منظور داری
بیا تا جزوهای از هم بگیریم
شنیدم مثل من کنکور داری
الا دختر که موهای تو بوره
گمونم روسریت از جنس توره
خودت باربیتر از بالابلندان
چرا داداشت اینقد لندهوره
الا دختر که استقلال داری
نظرگاهی پرنسیپال داری
برای دیگران شهد و مربا
به ما چون میرسی تبخال داری
الا دختر که تیپت تیپ روزه
دو چشم روشنت گیتیفروزه
ادت کردم، ردم کردی، چرا پس؟
الهی هارد لپتاپت بسوزه
الا دختر که دل پیشت اسیره
وصالت آرزوی این حقیره
اگرچه خونه و ماشین ندارم
دوبیتیهایم اما بینظیره
الا دختر که میکآپت غلیظه
ببینم ناخنت رو، وای چه تیزه
به چشم خواهری پشتم بخارون
محبت کن، اگه دستت تمیزه
دراز گیسوانت چون کمنده
جمالت رشک گلراز هلنده
بیا پایین، خیالم را نپیچون
الا دختر که مضمونت بلنده
"امید مهدی نژاد"
|
صفحه قبل1234...76صفحه بعد |



