| عنوان | بازدید |
| شعر مورد دار ایرج میرزا! | 685594 |
| سوتی های اخیر شبکه 3 و.... | 26203 |
| تو عروس کسی اگر بشوی..از زبان شاعران متفاوت|شعر | 21622 |
| کوچه های نمناک(شعر بلند ولی بسیار زیبا) | 14970 |
| چای دونفره در کنار آتش! | 13506 |
| شلوار جاستین بیبر | 12590 |
| اسیر عشق | 10470 |
| لالبی الا لبت لا بوس الا بوسه ات|شعر | 9979 |
| زن و عاشقی | 9609 |
| زن که باشی... | 9303 |
♥بهارنارنج♥
♥تحمل نداره نباشی♥...♥دلی که تو تنها خدا شی♥
صبور و عجول!

روزگار عجیبی است...!
آن روزها برای سراغ گرفتن از من چقدر عجول بودی...
این روزها برای سراغ گرفتن از من چقدر صبور شدی...!!!
باران قدیم

ﻋﻄــــﺮ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺘـــــﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻓـــﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻏـــﻢ ، ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘـــﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻧﻢ ﻧــــﻢ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ،ﺍﺳﯿــــﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨــــﺪ
ﯾـــﺎﺩ ﺍﯾــــﺎﻡ ﻗﺪﯾـــﻤﻢ ﻣﯿﮑﻨــــــــــﺪ
ﯾــﺎﺩ ﺩﻭﺭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻬـــــﺎ ﭘــــﺎﮎ ﺑﻮﺩ
ﭼﺸﻤﻬــﺎ ﮔﻮﯾـــﺎﯼ ﻋﺸﻘﯽ ﻧـــﺎﺏ ﺑﻮﺩ
ﻗﻮﻟﻬــــﺎ ﺭﻧﮓ ﻓــــﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﺩﺳﺘﻬــﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺩﺳﺘـــﯽ ﻧﺒﻮﺩ
ﻗﻠﺒﻬـــﺎ ﺁﻫﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﺷﺘـــﯽ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﻬﺪﻫﺎ ﺳﺎﺩﻩ ،ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻥ ﭘﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ
از دیدار تو...

از دیــــدار تـــو بــــاز می گردم
با دســـتهایی که در دستهــــایم جـــا ماندهاند
و حــرفهـــایی که در دهــــانم ...
از دیدار تـــو بـــاز مـی گردم
با چشـــــمهــــایی ،
که راه خـــانه را بـــاز نمیـشنـــاسد ...
کسی در رگهـــایم راه می رود
کسی در قلـــبام میایـستــد
و در جیـبهایم دسـتیست
که بـوی ِ عشـق میدهد!
در آیینه نگاه میکنم
تـــو را مــیبینـــم.
خدا در لحظه مرگ

این متن برنده جایزه beautiful life آلمان شده
مردی درحال مرگ بود وقتیکه متوجه مرگش شد خدا رابا جعبه ای دردست دید
خدا : وقت رفتنه
مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه
مرد : درجعبه ات چی دارید؟
خدا : متعلقات تو را
مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من لباسهام، پولهایم و ـ ـ ـ
خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند
مرد : خاطراتم چی؟
خدا : آنهامتعلق به زمان هستند
مرد : خانواده و دوستانم؟
خدا : نه ، آنها موقتی بودند
مرد : زن و بچه هایم؟
خدا : آنهامتعلق به قلبت بود
مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند
مرد : پس مطمئنا روحم است؟
خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛ دید خالی است!
مرد دل شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته ، تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد : پس من چی داشتم؟
خدا : لحظات زندگی مال توبود ؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود .
زندگی فقط لحظه ها هستند ![]()
قدر لحظه هارا بدانیم و لحظه هارا دوست داشته باشیم.
شب لیله الرغائب

شب آرزوهاست و با هر زبان ، با هر عقیده
در هر کجا و هر زمانی که با امید از خدا خواهشی دارید
ما را بی نصیب از دعاهایتان نگذارید . .
امیدوارم همه ی ارزوهاتون تک به تک امشب نوشته بشه برای برآورده شدن...بوس
مستی و شیطان

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شكل مهیبی سر و بر را
گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یكی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بكشی زار
یا بشكنی از مادر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب كشی یك دو سه ساغر
تا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت
كز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا: «پدر و مادر من هر دو عزیزند
هرگز نكنم ترك ادب این دو نفر را
لیكن چون به می دفع شر از خویش توان كرد
می نوشم و با وی بكنم چاره ی شر را»
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم مادر خود را زد و هم كشت پدر را
ای كاش شود خشك بن تاك خداوند
زین مایه ی شر حفظ كند نوع بشر را
ایرج میرزا
وطنم پاره ی طنم!

یکی از ﺩﻭﺳﺘام ﺗﻮ یکی از مناطق مرزی ﻣﻌﻠﻤﻪ،
ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﺵ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎﺀ ﺩﺍﺩﻩﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍهید ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﺑﺸﯿﺪ؟
80 ﺩﺭﺻﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍهیم ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯽ
ﺑﺸﯿﻢ،
20 ﺩﺭﺻﺪ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍهیم ﭘﻠﯿﺲ ﺑﺸﯿﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯽ ﻫﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ !!
![]()
وطنم، پاره تنم![]()

دستاهایتان را برای مشت کردن و دندان هایتان را برای فشردن و دلهایتان را برای اعلام انزجار، مهیا کنید
ما حضور عریان اطلسیها را در تهاجم بی رحم طوفانها نمی پسندیم.
ما آرایش نرگسها را درمقابل چشمهای زمستانی محکوم می کنیم.
ما محبت نمی فروشیم، عاطفه نمی خریم،دلهایمان را زیر پا نمی اندازیم؛نگاههایمان را حرام نمی کنیم،
گلبرگ های چهره مان را زیر نگاه های هوس آلود مدفون نمی کنیم.
ما ساقه های ترد و نازک زلف را به دست گرزهای آتشین نمی سپاریم.
ما به شرافت پایبندیم، در مقابل حیا زانو می زنیم، با نجات راه می آییم، ودر مقابل عفت تمکین می کنیم.
ما در تفکر و منش واعتقاد، با بی دینان و لاقیدان غرب، بسیار فاصله داریم...
سید مهدی شجاعی
من خدارا دارم!

خنـدم می گیـــرد از تقلایـــت ای دنیـا
که چگونـــه در پی آنی که زمینـــم بزنی
ای دنیـــای پـــر از ســـراب این را بــــدان:
اگر تمــــام غم هـــایت را بر دلـــم فرو ریـزی
هــــرگز در مقابلـــت کمـــر خـــم نخواهـــم کرد
اگر تمــام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری
هـــرگــــز در مقـــابـــلت زانـو نمی زنـــم
اگر تمـــام سختی هـــا را زمینــه راهـــم کنی
هـــرگــــز زنــــدگی را در مقابلـــت نمـــی بــــازم
اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...
ولی همیشه این را بدان من، خدا را دارم!
کورباش وقتی نیست!

عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتــــر است
بی قرارم کرده و گفته صبـــوری بهتر است
توی قـــــرآن خوانـــــــده ام
یعقوب یادم داده است
دلبـــرت وقتی کنــــارت نیست
کـــوری بهتــــــر است!
|
|

