| عنوان | بازدید |
| شعر مورد دار ایرج میرزا! | 685596 |
| سوتی های اخیر شبکه 3 و.... | 26205 |
| تو عروس کسی اگر بشوی..از زبان شاعران متفاوت|شعر | 21624 |
| کوچه های نمناک(شعر بلند ولی بسیار زیبا) | 14973 |
| چای دونفره در کنار آتش! | 13508 |
| شلوار جاستین بیبر | 12593 |
| اسیر عشق | 10472 |
| لالبی الا لبت لا بوس الا بوسه ات|شعر | 9982 |
| زن و عاشقی | 9612 |
| زن که باشی... | 9306 |
♥بهارنارنج♥
♥تحمل نداره نباشی♥...♥دلی که تو تنها خدا شی♥
پست بد نگذاریم!
پست بد نگذاریم!
پای لپ تاپ انگار نوجوانی تنهاست
یا که یک کودک معصوم تو را می خواند
یا که فکری سالم ، پی آغوش خدا می گردد
........پست بد نگذاریم
شاید این پست رود ، ذهن گرفتار کسی
تا بشوید غم و اندوه دلی
قلب زخمی شاید ، با امید ، مرهمی گیرد از آن
دختر زیبایی آن را می خواند
........... پست بد نگذاریم
فکر زیبا دو برابر شده است
چه تمییز است این پست
چه قشنگ است این حرف
دوستان اینجا چه صفایی دارند
پست هاشان زیبا ، پروفایل ها همه گل باران باد
من ندیدم خودشان ، بی گمان در دل شان جای خداست
پس بیایید به هم قول دهیم
.....................پست بد نگذاریم.
![]()
شهـــر تب دار تـــر از یک زن آبستـــن بود
لبـــت از جـــنــس انـــار و دلت از آهـــن بـــود
گونـــه ی ســـرخ تو آمــــاده ی بوسیــــدن بـــود
من پـــر از شــــوق تمـــاشــــای تـــو بـــودم امـــا
همـــه ی لـــذت تـــو پنجــــره را بستـــن بـــود
بـــار ها مضحکـــه ی مردم شهـــرم بــودم
بـــاعث این همه آشفتگـــی ام آن زن بــود
کوچـــه مشتـــاق شد و دور خیابـــان پیچیـــد
شهـــر تب دار تـــر از یک زن آبستـــن بود
منـــزوی شـــد دلـــم و از چمـــن و دریــا گفت
چشـــم سبـــز آبی تو لشگـــری از دشمـــن بود
چنـــد روزیست خبـــرهای بـــدی می شنـــوم
این ســـر آغــــاز فرو ریختـــن بهمـــن بـــود
لحظـــه ای فکـــر تـــو از خاطـــر من دور نشـــد
آخـــر قصـــه سیـــاه و دل من روشـــن بود....!
چرا شیعه شدی؟؟؟
.jpg)
توی آمریکا مراسم روضه گرفته بودیم...شب اول یه سیاه پوست هم اومد روضه!
براش یه مترجم گذاشتیم شبای بعد، همین جور هی تعداد سیاهپوست ها زیاد میشد !
تا مجبور شدیم یه جای دیگه روهم برای مراسم بگیریم... شب آخر ۱۵۰ تا سیاهپوست گفتن که میخوان شیعه بشن!
پرسیدم برای چی میخواین شیعه بشین؟! همه نگاه کردن به سیاهپوستی که شب اول اومده بود روضه!
ازش پرسیدم برای چی شیعه شدی؟؟؟؟
گفت: شب اول یه تیکه از روضه جون رو خوندی( غلام سیاه امام حسین)
همونی که وقتی امام حسین سرش رو گذاشت روی پای خودش، سه بار سرش رو انداخت
گفت جایی که سر علی اکبر بوده جای سر جون نیست!!؟ ولی امام حسین سرش رو گذاشت روی پاهاش و جون شهید شد.
من رفتم به این سیاهپوستا گفتم: بیایید که دینی رو پیدا کردم که توش سیاه و سفید فرقی نداره....!
ان مع العسر یسری....(بعد هرسختی گشایشی هست
بِسمِ اللهِ اَلرَحمن الرَحیم
أَلَــــمْ نَشْـــرَحْ لَكَ صَـــدْرَكَ (1) وَوَضَعْنَـــا عَنْـــكَ وِزْرَكَ (2)
الَّــــذِي أَنْــقَـــضَ ظَهْـــرَكَ (3) وَرَفَعْنَــــا لَــكَ ذِكْـــــرَكَ (4)
فَــإِنَّ مَعَ الْعُسْـــرِ يُسْــرًا (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْــرِ يُسْــرًا (6)
فَــإِذَا فَــرَغْتَ فَــانْصَبْ (7) وَإِلَــى رَبِّكَ فَــارْغَبْ (8)
بنام خداوند بخشنده و مهربان
آيا ما سينـــه تو را گشـــاده نســـاختيم، (1)و بــار سنگيــن تو را از تــو برنداشتيـــم؟! (2)
همـــان بــارى كه سخت بر پشــت تو سنگينــى میكــرد! (3) و آوازه تو را بلنـــد ســـاختيــم! (4)
به يقين با "هر" سختى گشایشی است! (5) "آرى"! مسلما با "هر" سختى گشایشی هست، (6)
پس چون از نمـــاز و طـــاعت پرداختـــی برای دعـــا همت مصـــروف دار ، (7)
و به سوى پروردگــــار خود همیشه متوجـــه و مشتــــاق باش! (8)

آخی...خداجونم....دلم خوشه به این حرفت !
کمکم کن...امیدوارم به اینکه بعد از اینهمه سختی .... یه خوشحالی باشه!
خدایا شکــــــــــرت!
چه روزگاریست!...
روزگاری در سرزمینـم یــواشکی ساکشان را می بستنــد ،
یواشـکی شناسنـامه هایشان را دست کاری میکردنــد تا با زیـاد کردن سنشان بـه جبــهه برونــد ،
در جبـهه یـواشکی سنــگر را ترک می کردنــد بــرای نمـاز شب
و یواشکی گمنــام شهیــد می شدنــد ! •
ولی امروز. . .
و امـروز یـواشکـی در افـکـار مـان نـفـوذ کـردنـد، یواشکـی روش َنـفـکر نـمـایمان کردند،
یـواشکـی تورا بـی غـیـرت و مرا بـی حـجـاب کـردنـد،
و امـروز من چـه بـا غـرور روسـری از سـر بـرمـیـدارم و حـراج مـیـکـنـم زیـبایـیـم را بـه اسـم آزادی !
و تو چـه با افـتـخار زیـرش کـامـنـت مـی گـذارم: سـپـاس بـانـو !!!


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.gif)
لبخند شیرین امام زمان

بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟ گفت: آره ! خیلی دوسش دارم
گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟ گفت: آره!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله
گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره.
تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد!
بهم خیانت کردی؟ بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.
بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟
اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…
(دیدم حالتش عوض شده...!)
بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟
تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه
گفتم: پس حجابت….
اشک تو چشاش جمع شده بود...! روسری اش رو کشید جلو!
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره!
از فردا دیدم با چادر اومده!
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه....





باز خوبه این یه قلم روداریم...خدا ازمون نگیرتش!
کوچه های نمناک(شعر بلند ولی بسیار زیبا)

گاهی زمان به حادثه زنجیر می شود
گاهی هوا عجیب نفس گیر می شود
گاهی نگاه عقل کمی تار می شود
گاهی خطا منوط به تکرار می شود
گاهی امید داری و تقدیر دشمن است
گاهی قفس تقابل منقار و آهن است
گاهی زمان به لحظه ی ناگاه می کشد
گاهی قلم به جای گلو آه می کشد
گاهی قلم به روح ورق چنگ می زند
گاهی نوشتن است که آهنگ می زند
گاهی غرور، زخمی و بازیچه می شود
گاهی بدون این که بفهمی چه می شود-
می بینی یک غریبه عزیزت شده عزیز
لبخند یک نفر همه چیزت شده عزیز
می بینی یک نفر همه ی هستی ات شده
تنهای عصای دوره ی بی دستی ات شده
این دوره را به عقد ثریا نمی دهی
یک جفت چشم را به دو دنیا نمی دهی
با خنده هاش خستگی ات خواب می شود
او آب می خورد، تو دلت آب می شود
خواهش زیاد می کنی اما چقدر سخت
باز اعتماد می کنی اما چقدر سخت
وقتی تویی و غربت و تقدیر و دست باد
تنها پناه، حس غم انگیز اعتماد
پیشش غرور غمزده را دار می زنی
پیشش برهنه می شوی و زار می زنی
با او از انتهای دلت حرف می زنی
از عمق عقده های دلت حرف می زنی
بیچاره می کنند تو را اضطراب ها
تکرارمی شوند فریب سراب ها
این بار هم تو ساده و یک دست می روی
این بار هم چه ساده تو از دست می روی
این بار هم تویی و تمنا و دست رد
در نرد عشق، باز تو و تاس بی عدد
در پیشگاه عقل چرا خم نمی شوی؟
ای دل چه مرگت است که آدم نمی شوی؟
*
از او عتاب از تو تمنا، فقط همین
از او کرشمه از تو تماشا، فقط همین
مسحور می کند دل مجنون ساده را
اسرار یک تبسم لیلا، فقط همین
دلبستگی همیشه بد آغاز می شود
از چند تا سلام و بفرما، فقط همین
حظ می کنی از این که کنارت نشسته است
بی هیچ فکر و صحبت فردا، فقط همین
ما دستمان به سقف اجابت نمی رسد
او از ستاره هاست تو از ما، فقط همین
او با سلاح قهر، تو مجروح و بی سلاح
او با سپاه ناز، تو تنها، فقط همین
باشد، دوباره عشق، ولی آخرش که چه؟
تو مانده ای و یک دل رسوا، فقط همین
تو مانده ای و حوضت و یک مشت خاطره
با صد هزار شاید و اما، فقط همین
تو مانده ای و سرد ترین روزهای سال
تو مانده ای و خاطره ی عشق پارسال
ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی؟
آتش گرفت دفترم از آه عاشقی
اینک منم، من، این منِ بی اختیار، من
من، این منِ شکسته، منِ بی قرار، من
اینک منم، منی که دلم راگذاشتم
بیزار از منی که لیاقت نداشتم
ابله تر از منی که ندانست کیستی
تنها تر از منی که رفیقم تو نیستی
من با تو در حوالی قلبم نشسته ام
من با تو مرز بی کسی ام را شکسته ام
من با تو از سه نقطه ی مجهول گفته ام
از یک جنون اهلی و معقول گفته ام
من با تو دور باطل و من بی تو هیچ کس
در راه مرد راه شدن، بی تو هیچ کس
من بی تو پاک می شود از لابلای من
من بی تو سوخت می شود از ابتدای من
هر روز پیش آینه ی چشم های تو
مستاصلم که من چه شدم در هوای تو
من بودم آن که قلعه ی قلبش بلند بود
من بودم آن که عشق برایش چرند بود
من بودم آن که در نظرش دل سپردگی
افتادن دوباره به گودال گند بود
آزاد بود از همه چیز، از خیال ها
اندوه بود اگر خبر ازقید و بند بود
شبگرد کوچه های دلم دربدر نبود
از نازهای تازه به نازه خبر نبود
کار از کجا کشید به این ماجرا؟ بگو
من ناز می کشم، ولی آخر چرا؟ بگو
از خوابِ نازِ ناز بپر، جان من بپر
یک مرد را ببین که در این خلوت سحر
استاده بی ستاره، تو با من چه کرده ای؟
ویران شدم دوباره، تو با من چه کرده ای؟
آن "تو" که بود؟ آن که مرا بی قرار کرد؟
من، تو، تو، من، تمام مرا تار و مار کرد
من در عذابخانه ی عادت چه می کنم؟
در سرد گاه این همه حسرت چه می کنم؟
در چارچوب عقل صدای چکامه چیست؟
من کیستم؟ تو کیستی؟ این رنج نامه چیست؟
من در کدام بند دلت باز داشتم؟
من در کجای زندگی ات پا گذاشتم؟
تو کیستی که این همه در اوج می پری؟
تو با چه حقی از شب من خواب می بری؟
حرفی بزن، سکوت که تنها جواب نیست
رفتن همیشه خوب ترین انتخاب نیست
معنای این تقابل مسکوت را بگو
تکلیف این من و تو ِ مبهوت رابگو
از من نپرس از دل دیوانه ات بپرس
از آن نگاه این همه بیگانه ات بپرس
من جز سوال هیچ ندارم، بگو گلم
یک سال می شود که خمارم، بگو گلم
یک سال پیش روی تو این دل جنازه شد
یک سال رفت و حاصلش این شعر تازه شد
آن نوبهار خاطره انگیزمان چه شد؟
پس جوجه های آخر پاییزمان چه شد؟
در کار دوستی چه قدر کم گذاشتیم؟
آوخ از آن قرار که با هم گذاشتیم
یادش به خیر، آن شب خاموش بی نشان
یادش به خیر، آتش بین دو چشممان
آن خنده های عشوه گر آشنای تو
پرواز چشم های من و چشم های تو
آن با اشاره پلک زدن ها چه زود رفت
با هر نگاه، فاش شدن ها چه زود رفت
دیدی که عشق دسته گلش را به آب داد؟
جادوی بوسه ی شب اول جواب داد؟
آن شب مرا به جان من انداخت، بگذریم
از بوسه ای که کارمرا ساخت، بگذریم
از لحظه ی نجابت لب های داغ من
بگذار از این قمار دو سر باخت، بگذریم
*
آخر دلم برای دلت جای پا نشد
آخر لبت برای لبم آشنا نشد
آهنربای قلب من آخر عمل نکرد
آخر شبی من و تو ِ مجهول، ما نشد
ای وای از این قلم که چه بد مست می رود
سوگند خورده بودم از این حرف ها... نشد.
*
از آن بهار، کوچه ی نمناک ماند و بس
دل سوخت، در میانه کمی خاک ماند و بس
حالا بگو بگو که چه کارت کنم، بگو
این شعر را چگونه نثارت کنم، بگو
وقتی شکن شکن ش شرارم شروع کرد
دل سوخت از شرار و به خلوت رجوع کرد
دید از فراق یار نمیریم بهتر است
در این مجال، سخت نگیریم بهتر است
ماییم و جبر جاری زنجیر، بی خیال
از دست دست و پنجه ی تقدیر، بی خیال
*
فرصت گذشت، واژه به گفتن نمانده است
خاکی برای رفتن و رفتن نمانده است
فرصت گذشت، خنجر شب در نیام شد
شاعر برید، شعر، توانش تمام شد
پای سخن شکست، دل سنگ آب شد
خودکار خسته شد، تن کاغذ کباب شد
فرصت گذشت و بی کسی و غم هنوز هست
آن لایه های دور که گفتم هنوز هست
فرصت گذشت و حرف زمین مانده کم نماند
دیدی که این معامله تا صبحدم نماند؟
دیر آمدی و از سر این مست، هوش رفت
از این شراب خانه یکی باده نوش رفت
دیر آمدی و صید به نخجیر می رسد
بی معرفت همیشه کمی دیر می رسد
دیر آمدی و مرد دلم، مخلص کلام
یک مرگ قو به شیوه ی امروز، والسلام.

شکستن

گــــر پـــروانه از اشتیــــاق عجیب رهـــایی نبـــود
چطـــور می تـــوانســت!.... در وهم خــــاموش پیلـــه
از عطـــر نــــور و نمـــــاز نــــرگـــس بــــاخبـــر شود ؟
من ایـــن راز بـــه هـــر کس مگـــوی معمــولـــی را
از اصـــــرار آینـــه بــــر شکستــــن خویـــش آموختــــه ام
که عشـــق مکـــافـــات زنــــانه تــــرین رویــــاهـــای آدمـــی ســـت ...


اون کسایی که واسه تو ناز میکنن...
واسه پریدن با ما نذر و نیاز میکنن ...
اینجوریه ... !
چقدر خواب ببینم!
.jpg)
چقـــدر خواب ببینـــم که مــــال من شــــده ای ؟
و شـــاه بیت غـــزل های لال من شـــده ای
چقـــدر خواب ببینــــم که بعــــد آن همـــه بــغــض
جـــواب حســـرت این چنـــد ســـال من شــده ای ؟
چقـــدر حــــافظ یلـــدانشیــن ورق بخـــورد ؟
تو نــــاســـروده تـــرین بیت فـــال مــن شـــده ای
چقـــدر لکنـــت شـــب گریـــه را مجــــاب کنـــم ؟
خـــدا نکـــرده مگـــر بی خیــــال من شــــده ای
هنـــوز نـــذر شب جمعـــه هـــای من ایــن اســـت
کـــه اتفــــاق بیفتـــد حــــلال من شـــده ای
کـــه اتفـــاق بیفتــــد کنــــار تـــو هستـــم
بـــرای وسعـــت پـــرواز بــــال من شــــده ای
میــــان بغض و تبســـم میـــان وحشـــت و عشــق
تو شــــاعرانه تـــــرین احتمــــال من شــــده ای
مــــرا به دوزخ بیـــداریـــم نیـــازی نیســــت
چقـــدر خواب قشنگیســـت مال من شده ای...
حس می کنـــم برای دلــــم یک خـــدا کــــم اسـت..

این روزها سخــــاوت بـــاد صبــــا کم است
یعنی،خبر ز ســـوی تـــو _این روزهــا_کم است
اینجا_کنـــار پنجـــره_تنهــــا نشسته ام
در کوچه ای که عــــابـــر درد آشنـــا، کم است
من دفتری پر از غزلــــم نـــاب ناب نـــاب
چشمی که عـــاشقـــانـــه بخـــوانـــد مرا ،کم است
بـــاز آ! ببین که بـــی تـــو در این شهـــر پـــر ملال
احســـاس، عشق، عــــاطفــه، یـــا نیســـت یــا کم است
اقـــرار می کنـــم که در این جـــا_بـــدون تـــو_
حتی برای آه کشیـــدن ،هـــوا کــــم است
دل در جـــــواب زمـــزمــه هـــای "بمـــان"من
می گفت"می روم" کـــه در این سینـــه جـــا کم است
غیـــر از خــدا ،که را بپـــرستم ؟ تـــو را؟ تـــو را؟
حس می کنـــم برای دلــــم یک خـــدا کــــم اسـت..
پس از سلام جــواب ســـلام لازم نیســـت؟
بـــرای زخمـــی راه التیــــام لازم نیـــست؟
رسیدنـــم به تو واجـــب تـــرین نیـــازم بود
و گـــرنه بـــاقــی درخـــواست هــــام لازم نیســـت…
کبوتـــرانـــه هـــوای تـــو را بـــه ســــر دارم!
بـــرای کفتـــر جلـــدت که دام لازم نیســـت..!
![]()
|
صفحه قبل1...3738394041...76صفحه بعد |


