وبگاه بهارنارنج

♥بهارنارنج♥

♥تحمل نداره نباشی♥...♥دلی که تو تنها خدا شی♥

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً



 

آدم نمیدونه به بعضی از این آقایون واقعا چی بگه....

 

امیدوارم از داستانی که گذاشتم خوشتون بیاد...

 

داستان یه اقاییه که میگه:..  

 

 

من خيلي خوشحال بودم!

 

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم که ه ه ه ه.....

 




من خيلي خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند...

دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود

فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي

ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم..

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت

و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي!

سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود...

و بلافاصله رک و راست به من گفت:اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي

بعدش حاضرم با تو ……………..!

من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم

اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم

وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه

ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!

ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم وهيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون

پيدا کنيم به خانواده ما خوش اومدي !!!

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

 

یعنی ادم واقعا نمیدونه به اینا چی بگه....اخه مرد!!!اینقدر روبااااااه!



════════ ೋღ♥ღೋ ════════








💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
یا حسین-بهارنارنج